#داستان_کوتاه #نجف_آبادی

🔹 می‌خوام خونه‌دار شَم، بعد زن‌دار 🔹

دیپلم رو که گرفتم انقلاب فرهنگی شد، با اینکه درسم خوب بود به جای دانشگاه، رفتم سربازی. بعد دوسال با چندتا ترکش جنگ تو پَک و پهلوم برگشتم نجف‌آباد.
می‌خواستم بخونم برم دانشگاه که آزمون استخدامی اعلام کردن و تو یه سازمان دولتی با ماهی ۲۲۰۰ تومن استخدام شدم.
ننه‌ام تو حموم زنونه چندتا دختر برام دستچین کرده بود. گفتم: «ننه تا من خونه‌دار نشدم زن نمی‌سونم.»
گفت: «ننه! حالا یِخ خوش‌نشین باش بعدش خورد خورد خونه بسون.»
از مستأجری متنفر بودم، یه‌کم پولام جمع می‌شد می‌تونستم خونه بخرم.
۵ سال کار کردم بدون خرج کردن. کفشام دیگه روشون نمیشد برن پیش کفاش. لباسام ساب رفته بود. بزرگترین خرجی که کردم باغی بود که با رفقا رفتیم و دنگ گوشت شترم رو دادم.
با ۸۰ هزار تومان خونه ردیفی پیدا نمی‌کردم. یه زمین ۵۰۰ متری تو باغ نو می‌تونستم بخرم ولی اونجا باغ بود و همسایمون سگ و شغالا بودن. پشت پارک زمین بزرگتری می‌شد خرید ولی اونجا سگ هم بچه نمی‌ذاشت.
یه زمین تو شهر پیدا کردم می‌گفت ۱۲۰ هزار تومن. گفتم می‌ذارم پولم که بیشتر شد می‌خرمش.
ننه‌ام دو سه تا دختر از تو جلسه قرآن پیدا کرد، دخترای خوبی بودن ولی درستش نبود اول زندگی اسیر اسباب‌کشی مستأجری بشن.
دو سالی گذشت تا پولام شد ۱۲۰. رفتم سراغ زمین قبلیه، ولی شده بود ۲۰۰. با این پول، تو باغ‌نو ۲۰۰ متر زمین می‌دادن. رفیقم گفت باغ‌نو بخر، گفتم خودت یه دختر داشته باشی حاضری بفرستیش بره وسط باغ و بر زندگی کنه، لای شغالا؟
۵ سال دیگه نخوردم و نخریدم و جمع کردم شد ۴۰۰ هزار تومن. یه زمین نقلی می‌شد پشت پارک! نه! من زنم رو پشت پارک نمی‌برم. اما زن کجا بود؟! مادرم نای زن پیدا کردن دیگه نداشت. موهام شروع شده بود به سفید شدن. دیگه باید می‌رفتم تو فکر زن مطلقه و بیوه، ولی اونم خب دل داشت، خونه حق طبیعیه هر زنیه که میره خونه شوهر.
بازنشسته شدم. مادرم چند سالی می‌شد که مرده بود. بعد چند سال درگیری ارث، خونه‌ گلی ننه رو بین خواهر برادرا قسمت کردیم و گذاشتم رو پس انداز و پاداش بازنشستگی، شد ۱۲۰ میلیون. توان خونه ساختن نداشتم، باید خونه‌ی آماده می‌خریدم. باغ‌نو و پشت پارک همش خونه شده بود ولی با این پول یه پارکینگم نمی‌دادن.
با حقوق بازنشستگی دیگه پس‌انداز نمی‌شد کرد. موهام کامل سفید شده بود.
...
با حلبی روغنی که مثل من چماله و زنگ زده بود داشتم روی قبر ننه را می‌شستم. یه نگاهی به گلکاری‌های دور قبرا و بید مجنونی که عاقل‌تر ازمن بود انداختم، عجب صفایی داشت. دلم می‌خواست یه همچین جایی نزدیک ننه خاک بشم.
رفتم ته مزار نزدیک مرشورخونه. پر شدن این قبرستون بهونه‌ای بود برای نجومی کردن قبرا. یه عمری دست‌دست کردم و همه چیز گرون شد و نشد بخرم. فوراً دو تا قبر چپ و راست ننه خریدم.
یه آرامش خاصی تو قلبم افتاد. بعد عمری از بی‌در‌کجایی در اومدم. بالاخره یه تیکه از خاک این دنیا مال من بود.
هر روز می رفتم سر دوتا قبر و سیر نگاشون می‌کردم.
خوب نیست آدم زن بگیره و دم مردن برا زنش قبر نداشته باشه...

::ح::ر:: نجف‌آبادی::

----------------------------------
پ.ن:
۱. این نوشته اقتباسی است آزاد از داستان «می‌خواست خانه بسازد» اثر طنز نویس معروف ترک‌زبان «#عزیز_نسین». این داستان در کتاب «دیوانه‌ای بالای بام» (۱۹۶۵) نوشته شده و توسط آقای «ارسلان فصیحی» بسیار روان ترجمه شده است.
۲. سریال طنز «مرد هزار چهره» اقتباسی بود از داستان «پخمه» #عزیز_نسین که متاسفانه در تیتراژ این سریال ذکر نشد.

منتظر انتقادات و پیشنهادات شما هستیم (@hrnajafabadi)

جعده تو را می خواند.....💢اوشناری💢👇👇👇
@nejebbad

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی ۱۳۹۶ساعت 11:12 توسط بچه جوق خارون |


#داستان #نجف_آبادی

-----🌳 #باغ_کنجیه قسمت ۱۴🌳----

مندسن، فَتُلّا و شِخ ابرام خونه فتُلا جلسه بودن.
شیخ: ای جریانی گنج کو می‌گی راسته؟
مندسن: چوم! رانیمبرم. فقط شُنُفتم.
شیخ: اگر حقیقت باشِد گنج مالی صاحب مِلکه، اونم باید تکلیفش معلوم شه.
مندسن: آم مَ شنفتم گنج مال کسیه کو پیداش می‌کونه.
فتلا: حج‌آقا اگه مشکل ای منصور بلالی حل بشد، اونام حل میشه. همه رضایت دادن الا این.
شیخ: نسبت ایشون با این ماجرا چی بود؟
مندسن: میشِد نُوه خاری آقاجون.
شیخ: یعنی شاما رضایت تمام بچه و نوه‌های این خواهرا رو گرفتین.
مندسن: بله.
شیخ: احسنت به همِّت و ایمانت. اگه مردوم همه به‌فکری حقی مردوم بودن الان وضع ای‌طوری نبود. روزی نیست کو یکی نیاد وَر مَ آ نگِد پولامو خوردن. بدتر از او بعضی آدم مسجدیان. یکی پِیروزا اومدِس وَر مَ می‌گد فلانی کو صفی اول پشتی سردون ناماز می‌خوند و اِز سنگینی عبادت یه جزیره پینه وسط پیشونی‌ش ورقُلمبیده‌س سری فروشی یه تیکه زیمین تا تونسته‌س حقی منو خورده‌س. البت مَ باور نکردم. آم وقتی واسه حل و فصل دستم رفت تو کار، دیدم اوه‌اوه پشتی ای پینه چه اژدهایی خوابیده.

خط و خالی‌است ولی نقش و نگاری خالی
اژدهایی‌است که در شکل ملک می‌آید [۱]

اینا آدم خوبا رَم بدنوم می‌کنن. یه بنده‌خدایی وکیله تعریف می‌کرد از یه پرونده، یه آدم مدعی مذهب ریشوندی!، یک ساله ۵۴ میلیون از یه کاسب خورده. با پرروگی تموم هم نیمده. اینا گناهشون مضاعفه.

خویشتن را آدمی ارزان فروخت
بود اطلس خویش بر دلقی بدوخت[۲]

فتلّا: حج‌آقا شعر بسه! از بحث خارج شدیم. ای منبر نشینی بد عادتدون کرده‌اس.
شیخ: [خنده] ای منبرا رو تا گوش نکونی نیمذارم از ای در بری بیرون.
مندسن: حج‌آقا! مَ دلم آشوبِس شاما منبر می‌ری، انگار دارن تو دلم رخت می‌شورن. یه فکری به حالی مو بوکون. یه طایفه‌دون از مَ به‌خاطر ای قضیه طلبکارن. شبا خواب ندارم. شب تا صاح منصور جولو چشام رژه میره و بلالی بو می‌ده. دسّم به عَباد، یه شب تو خواب با موتور از روم رد شد و منو به دوقسمت کاملاً مساوی تقسیم کرد.
شیخ:
تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار
که رحم اگر نکند مدعی، خدا بکند [۳]

فتلا: شیییخ! شعر نخون. عامو یه راه حل بوگو.
شیخ: ببین بهترین راه اینه منصورو راضیش کنی.
مندسن: خب! گزینه بعد.
شیخ: از لحاظ قانونی هیچ مدرکی نداره الا اعترافات شما، که شاید با همینا بتونه اقدام کنه.
خب از نظر شرعی؛ ای باغ مال چند تو خوار بودس؟
مندسن: ۳تو
شیخ: خاب. تا حالا یک‌به‌سه. ننه‌جونی منصور چند تو بچه داشته؟
مندسن: ۴ تو دختر ۴ تو پسر.
شیخ: منصور نوه دختریه یا پسری؟
مندسن: دختری.
شیخ: اینجوم یک‌به دوازده میشه یک به ۳۶. خاب مادری منصور چند تو بچه داشته؟
مندسن: ۳ دختر یه پسر.
شیخ: اینجوم ۲ به ۵. آخرش میشه یک به ۹۰. این آقا منصور یک‌نودم باغ مالشه. بقیه‌شم که باقی وارثا حلال کردن مالی خوددون میشه.
مندسن: یعنی! مطمئنی؟!
شیخ: نه! ور یه وکیل برو اونا واردترند.
فتلا: وکیل! نِصمی باغو باید به وکیل داد تا بشه باش حرف زد.
شیخ: نه! ایطورام نیست. این شماره یه وکیل مسلمونه. برید ور ای.
فتلا: شیخ! چاید چاید. برم یکی دیگه بریزم؟

... ادامه دارد

::ح::ر::نجف آبادی::
________________________
[۱] شعر از نویسنده
[۲] شعر از مولوی
[۳] شعر از حافظ


منتظر انتقادات و پیشنهادات شما هستیم (@hrnajafabadi)

جعده تو را می خواند.....💢اوشناری💢👇👇👇
@nejebbad

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی ۱۳۹۶ساعت 11:11 توسط بچه جوق خارون |


#کلمات و #لغات (۲۹)

🔹 زابرا 🔹

◽زابرا کلمه‌ای است که در اکثر مناطق ایران استفاده می‌شود و خاص شهر به‌خصوصی نیست اما آگاهی از ریشه‌ی این کلمه خالی از لطف نیست.

📖 معنی «زابرا» یا «زا به‌راه»:
⁦1⃣⁩گرفتار، دچار دردسر، درمانده
⁦2⃣⁩ آواره
⁦3⃣⁩سرگردان ، معطل

🔆احتمال دارد ریشۀ این اصطلاح وضعیتی باشد که زنی در راه فرزندش را به دنیا آورَد، چون در چنین وضعیتی همسر و خودش بسیار آشفته و درمانده می‌شوند. [ اکبر خـرّمی]
◽در این صورت زابرا ترکیب «زا+به+راه» است که «زا» آن از «زاییدن» می‌آید.

::ح::ر::نجف آبادی::

جعده تو را می خواند.....💢اوشناری💢👇👇👇
@nejebbad

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی ۱۳۹۶ساعت 11:10 توسط بچه جوق خارون |

صفحه نجف آباد در اصفهان نیمروز ( ح ر نجف آبادی_اوشناری)

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی ۱۳۹۶ساعت 11:6 توسط بچه جوق خارون |


#از_شهر #نجف_آباد
#داستان_کوتاه #نجف_آبادی

🔹دکتر مُتُ‌...عَه...هِد🔹

ساعت ۶بود. پس فردا، شب چله بود.
لِی‌لِی کنان و هن‌هن زنان نشست دم درمانگاه حکیم.
رفتم داخل. گفتند ارتوپد نداریم.
لی‌لی و هن‌هن ... سوار ماشین شد و رفتیم اورژانس بیمارستان منتظری.
این‌بار توی ماشین گذاشتمش و خودم رفتم. کوچه اورژانس با یک دیوار موقت آهنی، شده بود به عرض عبور یک یا دو آدم.
[چرا در اورژانس رو از خیابون نذاشتن؟ راست می‌گن اینجا با پای خودت میای و مرده بر می‌گردی؟ یا مردم دارن اغراق می‌کنن، دیگه مثل قدیم نیست؟؟!!. یادم افتاد به کارگر افغانیای که چندسال پیش مسموم شده بودند آورده بودم اینجا. چند ساعت ول بودن وسط اورژانسی و کسی بهشون محل نمی‌داد.]
داخل شدم. اورژانس هم نداشت!
[اگه یه تصادفی آش‌و‌لاش الان بیاد بیمارستان، چکارش می‌کنند؟ حتما ولش می‌کنن به امون خدا تا یه وقتی یه اورتوپدی بیاد.]
گفت برو کلینیک کناری. داخل که شدم. یه راهرو باریک بود که از جمعیت، دو طرف دیوار پیدا نبود.
[عجب! خدا هیشکی رو دربدر این درمونگاه‌ها نکنه]
همه‌ی جمعیت به من نگاه می‌کردن. تو چشماشون می‌شد خوند که به من به دید یه آدمی که اومدم بزنم تو صف نگاه می‌کنن. سریع‌تر حرکت کردم که ظن‌شون پاک بشه.
رسیدم به قوطی پول‌ بده ... نوبت بگیر ... بشین.
گفتم یه پا شیکسته اورژانسی داریم. با آرامشی خاص که با شُلی نجبادی آمیخته شده بود گفت: «نوبت نداریم. اِی می‌خوای بیشین آخر وخ، اِی شد بیبیند.»
[این جمعیت، فکر کنم آخر وقتش، آخر شب باشه]
-اورژانس‌ام کسی نداشت. دکتر ارتوپد این دور و ور سراغ ندارید؟
-چرا! ...
در مطب باز بود. با مکافات پارک کردم.
لی‌لی ... هن‌هن از دالون باریک رفتیم تو.
دکتر تنها تو حیاط بود. وقتی ما رو دید، انگار قاتلای عمه‌شو دیده. لباشو غنچه کرد و با یه بی اعتنایی تحقیر آمیزی گفت: من منشی‌ام نیست، هیچ کاری نمی‌تونم بکنم.
من خشکم زده بود!
گفتم حالا نمیشه یه نیگاهی بندازید اصلاً چی شده؟
لباشو مضاعف غنچه کرد و گفت ببریدش اصفهان!
لیویر من و محمد آویزون شد. گفتم یعنی نجف‌آباد کسی نیست؟ گفت من نمی‌شناسم.
لی‌لی و هن‌هن برگشتیم. محمد گفت: این یارو کی بود دیگه. تعهد پزشکی‌ش ما رو کشت. اگه هم نمی‌خواست کار کنه حداقل یه کم قشنگ برخورد می‌کرد. یه دلداری ... یه کمکی ...
[تو فکر لباش بودم که مثل خرمالو خورده‌ها جمع شده بود. اینایی که اخلاقشون یُبس میشه، دهنشونم یُبس میشه.]
[یعنی ما کار بدی انجام دادیم که این دکتره اینقدر یُبس شد؟ منو با کسی دیگه‌ای اشتباه گرفته بود؟]
خلاصه، بعد از کلی تابیدن تو این شهر پر از شلوغ، به مقصدی که باید همون اول می‌رفتیم رسیدیم.
لبخند و اخلاقش، بی‌احترامی قبلی رو از یاد برد.
پای محمد رو گچ گرفت.
[هنوز تو فکر غنچه‌ی لبای دکتر بودم. انسانیت و شعور رو با درس نمیشه به‌دست آورد. حیف که سیستم آموزشی ما فقط «تعلیم» میده و «تربیت» رو فراموش کرده.]

::ح::ر:: نجف‌آبادی::

منتظر انتقادات و پیشنهادات شما هستیم (@hrnajafabadi)

جعده تو را می خواند.....💢اوشناری💢👇👇👇
@nejebbad

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی ۱۳۹۶ساعت 11:1 توسط بچه جوق خارون |


#شعر

▫ما گدایان خیل سلطانیم
▫عاشق بودجه‌های ایرانیم

▫بنده نامم «قلامعلی!» باشد
▫هرچه منصب که هست در آنیم

▫«می‌گذارم» به‌روز شکر خدا
▫یا «گزارم»؟ هنوز حیرانیم

▫نام سعدی است زنده به ما
▫چون‌که از رو و حفظ می‌خوانیم

▫لطف دولت چو سوی ما افتاد
▫صاحب سفره‌ای پر از نانیم

▫تنگ‌چشمان نظر به بودجه کنند
▫ما تماشا نکرده بِستانیم

▫تو به جیب تُهی‌ت می‌نگری
▫ما به فکر حقوق آسانیم

▫هرچه گفتیم جز حکایت پول
▫در همه عمر از آن پشیمانیم

▫سعدیا! بی وجود بنیادت
▫بودجه‌ها را چه جور بستانیم؟

::ح::ر::نجف‌آبادی::

@nejebbad

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی ۱۳۹۶ساعت 11:0 توسط بچه جوق خارون |


#داستان_کوتاه #نجف_آبادی

🔹 از خدا برکت 🔹

آزار تیزار جلو آینه و بتونه‌کاری، نیم ساعتی طول کشید. مانتوی تنگش را پوشید و بدنش را زیر فشار حبس. روسری را نیم وجب کشید عقب.
مادرش جرأت نداشت حرفی به او بزند. اعتراض مادر، مساوی بود با از غلاف درآمدن زبان ۴۶ گزی‌اش.
از نگاه هر روز مادرش اعتراض را می‌خواند. در جواب نگاه گفت: « مادر! من و خواهرام رو که کسی نمیاد آدم‌وار بگیره. منم که نجابتم رو حفظ می‌کنم. فقط یه جوری می‌رم بیرون که شوهر آینده‌ام اگه منو دید و پسندید، چشم بسته نباشه».
«مامان! ... هرچیزی رو باید از خدا بخوای از راه درست و با حیا»
«یعنی بشینم تو خونه خدا خدا کنم تا یکی بیاد در خونه رو بزنه. نه! مامان! از ما حرکت از خدا برکت. تا من یه حرکتی نکنم کسی چه می‌دونه تو حاشیه این نجباد شلوغ، ته یه بن بست خاکی، یه دختر که نه! سه تا نشستن تا بیان اونا رو بسونن؟».
«همون خدایی که فرشته‌ی مرگش تو هر سوراخی که باشی میاد و جونتو می‌گیره، همون می‌تونه تو هر خونه‌ای باشی بختت رو باز کنه.»
«دیرم شد ... خداحافظ»
...
صدای تاق‌تاق کفشش در فروشگاه طنین انداز شد. صندوق‌دار که قیافه‌ی «نِکِردی» هم داشت طبق معمول شروع به دید زدن و ذوق کردن کرد.
پشت ویترین لباس‌ها قرار گرفت. با خودش گفت: [هر چی آدم گر و گودور و چرک و چیلیه گیر ما میاد. هر چی آدم حسابیه به من اصلاً نیگاه‌ نمی‌کنه. دارم به ۳۰ نزدیک می‌شم. اگه دختر یه آدم پولدار حسابی بودم، همون دبیرستان نشسته بودم سر سفره‌ی عقد. این دختر صاب‌مغازه ۲ سال از من کوچیکتره الان یه بچه داره و من؟! ای خدا حکمتت رو شکر ... مجبوریم بسازیم.]
صاب‌مغازه وارد شد شیک و اوتو کشیده.
[ آدم خیلی خوبیه، فقط نمی‌دونم چرا از هر چی پولداره بدم میاد. فکر می‌کنم پولدارا حق ما رو خوردن. دوستم میگه اینجوری فکر نکن، خدا خواسته. هر وقت پولداری رو دیدی بگو الهی خیر مالش رو ببینه، الهی خدا زیادترش کنه. اما من نمی‌تونم، وقتی یه ماشین مدل بالا می‌بینم می‌گم الهی بپُکی! تا جیگرم حال بیاد.]
[ به همه‌ی ما تک‌تک سلام کرد. آدم مهربون و محترمیه، فقط عیبش پولداریشه.]
[ نشست پشت میز و حساب کتاباشو باز کرد. مدتیه پولاشو نمی‌دن اونم نمی‌تونه چکاش رو پاس کنه. فکر کنم اون دعایی که دعا نویس گفت بچسبون زیر دخلش اثر کرده! خیلی آشفته‌اس. خب بالاخره پولداری‌ام دردسر داره، مثل بی پولی.]
[ یه چندباری به پوششم تذکر داده بود، دلیلش رو بهش گفتم. اونم گفت پس با این تیپ انتظار یه شوهر سرسنگین و حسابی، نداشته باش!]
[ طرفای ظهر بود که اومد پیشم.]
« در مورد یه امر خیر باهاتون صحبت دارم.»
[ قند تو دلم ذوب شد.]
« اسماعیل شاگرد دو تا مغازه اونطرفی رو می‌شناسی؟ بچه زرنگ و نجیبیه»
[ آره بچه خیلی خوبی بود. قشنگ نبود اما بدش هم بود. فقط پولدار نبود. یه بدبخت مثل خودمون. خب تو این قحطی بدک هم نبود.]
« این بنده خدا خاطرخواه خواهر شما شده»
[ تمام قندهای ذوب شده، تو عضلاتم یخ زد ... ]
« آجی من؟؟ کدوم»
« من نمی‌دونم. میگه ظاهراً چند وقت یه بار میاد پیشت، یه کمکی هم بهت میکنه.»
« لیلا!!! ...»
[ اون که از من زشت‌تره، هم دماغش، هم لباش ... با اون ابروی پَت و پهنش. تازه آرایشی هم نمی‌کنه که کسی بخواد بهش نیگا کنه!]
« خانوم، بچه‌ی خوبیه. با خانواده صحبت کنید، بیاد با هم آشنا بشن.»
[ گوشام کیپ کیپ شده بود، هیچی نمی‌فهمیدم. تو یه لحظه از همه متنفر شدم. لیلا ... صاب‌مغازه ... اون اسماعیل تیر-تو-سر-خورده و ... خودم ...]
[ اشکمو نتونستم کنترل کنم. سرمو رو میز گذاشتم و آروم‌آروم گریه کردم. به بدبختی خودم. واسه آجیم باید خوشحال باشم؟ یا برا خودم ناراحت؟ تو اون لحظه می‌خواستم شکمم رو از حرص پاره کنم.]
....
[ آخر دنیا، ته یه بن‌بست خاکی ... ]
[ کی فکرشو می‌کرد؟؟]
....
[نه! اینا همش به‌خاطر من بود. اگه من نمی‌رفتم سر کار، کسی هم خاطرخواه جناب سرکار نمی‌شد. دیدی مامان! این حرکت من بود که برکت خدا رو آورد.]

[ کوفتت بشه ... شوهرت رو مدیون منی!]


::ح::ر:: نجف‌آبادی::

منتظر انتقادات و پیشنهادات شما هستیم (@hrnajafabadi)

جعده تو را می خواند.....💢اوشناری💢👇👇👇
@nejebbad

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی ۱۳۹۶ساعت 10:57 توسط بچه جوق خارون |

اوشناری:
#دستور_زبان #نجف_آبادی (۴)

💠 دور 💠

🔸 یک از دوستان قدیمی (آقای وحید سیروس) در مورد «دور» در لهجه نجف‌آبادی مطلبی ارسال نمودند که با کمی دخل و تصرف تقدیم دوستان می شود.

◽یه روز یکی از بچه‌های تهرانی تو دانشکده (مکانیک صنعتی اصفهان) ازم پرسید میتونی لهجه نجبادی رو توصیف کنی؟
🗨گفتم هر کلمه ای رو به راحت ترین شکل ممکن تلفظ کن، میشه نجبادی.
🔹الان این «دور» و «دیر» رو تلفظ کن به شکل درست، هیچ کدوم نجبادی نیست.
▫توی «دور»٬ لبها غنچه میشه که سختش میکنه.
▫توی «دیر» لبها و دهان باز میشه که سختش میکنه.
▫اما تلفظ نجبادی یه چیزی بین اون دوتاست که لب و دهان کمترین حرکت رو متحمل میشن.
▫تقریبا مثل «دیور» تلفظ میشه ولی «ی» و «واو» ادغام میشن و یه آهنگ خاص خاص نجبادی ایجاد میکنن
✅«دود» میشه «دیود»
✅«دیر» میشه «دیور»
✅«چوم» میشه «چیوم»
✅«شور» میشه «شیور»


جعده تو را می خواند.....💢اوشناری💢👇👇👇
@nejebbad

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی ۱۳۹۶ساعت 10:56 توسط بچه جوق خارون |


#کلمات و #لغات #نجف_آبادی (۲۷)

🔸🔷 حی باش 🔷🔸

✅ «دِ حَی باش دورمون شد.»
«عجله کن! دیرمان شد.»

◽«حی» به معنی شتاب کردن و عجله کردن به احتمال بسیار زیاد از ریشه‌ی عربی است. در اذان نیز «حی علی الصلوه» به معنی «بشتابید به سوی نماز» است.
◽ یکی از واژه‌هایی که غیر نجف‌آبادی‌ها را گیج می‌کند گفتن «دیر» و «دور» هر دو به‌صورت «دور» است.

ح::ر::نجف آبادی::

جعده تو را می خواند.....💢اوشناری💢👇👇👇
@nejebbad

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی ۱۳۹۶ساعت 10:56 توسط بچه جوق خارون |