آقاجون قلیونشو آروم گذاشت تو خورجین و چراغ مرکبیم هشت تنگش.

وقتی دستش از خورجین دراومد آروم برد طرف دماغشو یه فارتی کرد،بعدش دستشو پاک کرد به بغل تومون دبیتش.اونجو تومونش دیگه براق شده بود.

ننه همیطور کو چادورش گِل سرش دلنگون بود با دمپای جولو بساش لخ لخ اومد نزیک آقاجون و گفت:«ماشی کو هَ! چر می خوای با موتول بیای؟!»

کلاه نمدیشو با دستی چپش صاف و صوف کردو با یکی از اون اخمای جذبه دار رعتیش نگاهی به چهره هزار چروک ننه انداخت و از ته حنجره خش دارش این دو جمله کوتاه در اومد:«می باس بعدش وایسم،امشب اویارم»

*          *          *

امروز همه طایفه دون کلوخ اندازون باغی آقاجون بودن.مو آخرش نفهمیدیم تو این آخرین دور هم خوری قبل از روزه گرفتن اینا کلوخو به کی می ندازن؟ اصلا کولوخ چرو؟ شاید به نون کلوخ شدن ربطی داشته باشه؟! ولی هر چی هست من که خیلی تو کتم نیمیره.انگار می کنی 11 ماه می خوان روزه بگیرن! و می رن و این آخرین روز رو حسابی می لمبونن.این یعنی استقبالمون از ماه خدا!!! العیاذ بالله من سنن القدیمیها....

زوغالا تو استنبلی گوشه ایوون باغ با یه رنگ سرخ تیمیزی دل دل می کرد کو هر اهل منقلی رو تحریک می کرد.آقاجون سفت نشسته بود بیخشو چارچشی کتری سیاه شده بی دسته لوله یوریشو می پاید تا بیبینه کی جوش میاره.

همه طایفه لوار شده بودن تو باغ.ماشیناشونم ریدیف کرده بودن بغل چینه باغ.صد خارجی آقاجونم مثلی رخش زیری درخت انجیل پارک شده بود.از طلا واسه آقاجون ارزشمندتر بود.مث چی چی دوستش داشت؛عینی ای خارجکیا کو حیوون خونگیاشونو(pets) دوست دارن.30 سال بود کو زینش به تومون آقاجون آمخته شده بود.ترمزشم کف گیوه آقاجون بود.هرماه یه کفی واسه گیوِش می نداخت.

از اون روز کو با موتور رفتم تو بلوار یه دو سالی می شد کو سوار موتور نشده بودم.آ نجبادی!..نجبادی جماعت دو روز موتور نرونه هنّاق می گیره.منم دلم لک زده بود واسه یه موتور سواری دبش به تو کوچه باغا.

ابرامی هم از سوکولی چینه منو می پاید.پسر خالم بود.یه سال کوچیکتر از خودم.تازه امسال رفته بود هنرستان.یه قدی داشت علمی یزید،تو محله بش میگفتن ابرام دالانگ.ای گنده بشه چی چی میشه.یه آدامی دالانی و دارغول!آمو برعکسی هیکلش هوووووچی تو کلش نبود.پاکی پاک!

 غایت ارزوهاش منتهی آمالش داشتن یه ولوو F12 بود که بندازه تو خط نجباد بندر عباسو بار ببره.آخه آقاشم شوفر بود و یه ولوو پوز سوسماری قدیمی داشت.اونم یه دایناسوری واسه خودش بود.

 نگاههای شیطانی هر دومون نشون می داد که هر دو در پی یک هدف هستیم.اونم کش رفتن سگ خارجی(ببخشید صد خارجی) آقاجون.

 خوشبختانه هر کلیدی تو این یاماها ها می ره! لاکردار با یه هندل روشن شد!

تررررر.....ت ت ت تـــــــــر...ت ت تق تق ...تیــــــــــــــــرررررر....

 من نشستم پشت فرمونو ابرامی مثلی تیربرق نشست عقب.پاواش زیاتی دراز بود و خِر و خِر رو زیمین می کشید و یک گردو خاکی می کرد کو نگو.

 انداختم تو کوچه باغا،خیلی حال می داد.به قول خواجه شمس الدین حافظ نجبادی:

خوشا نجباد و وضع بی مثالش    خوشا آن کوچه باغ و چینه باغش

خوشا گردو و بادام و کِوِج را        که کس آن را نمی آید به خوابش

.......

 

پیچیدم تو یه فرعی کو می رفت واس باغ اناریا قربون دسته ساز(دسته چاقوساز بود).کمرا جعده بودیم کو دیدم از ته اونجو دوتو موتوری سپر به سپر دارن میان طرف ما.

همچی کو نزیک شدن،وایسادنو چش تو چشی مو انداختن.دو تو هشتاد کاماجی سرخ و آبی بود کو رو هرکدوم سه تو میغانی چرکولی سیبیل در رفته بودن.با کاپیشن چرمی،کالا سیاه و کمربند هزار سولاخو پوما پاشنه خوابیده!

  ابرامی خرم همی جور سقلمه می زد می گفت پچر نیمری.اص مث کو ای بچه کوچه باغ و میغان و باغ اناریو اینا حالیش نبود.

یه دفعه یکی از میغانا گفت بیگیرش!

مونو می گی مثی چی چی ترسیدیم.سر و ته کردیم و گازو هشتیم به هناقی موتور آ دفرار.میغانا با هشتادشون می گازیدن.از ای کوچه به او کوچه....مثلی ای فیلم سینماییا شده بود.

تا رسیدیم به یه پیچو موتورم کو ترمز نداشت مونم صاف رفتیم تو درخت گردو و ت........ق.

من افتادم ته جوقو کت و کولم و پوزم خونی و مالی شد.ابرامی هم مثلی یه نیزه پرت شده بود لا درخت و به شاخاش گیر کرده بود داشت نرُه(نعره) می زد.

*          *          *

آقاجون وقتی فهمید می خواست با یه کله چوق بیاد بیمارستانو حسابی مونو بتوِروند.حیف کنارش نبودم اگرنه یه توصیف زیبایی از اون حالاتش می کردم که صادق هدایتو جمالزاده هم کفشون ببره.

خلاصه آقاجون از اون روز که معشوقه و قبله دلش صد خارجیشو ناکار کردیم دیگه اون آدمی همیشگی بود.مثلی سگ شده بود.

خدا بیامرزدش،تا آخرین لحظه عمرش می گفت:«عجب موتوری بود.اگه ای کره خرا اوراقش نیمکردن یه 30 سال دیگه کار می کرد»

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم مهر ۱۳۸۶ساعت 8:23 توسط بچه جوق خارون |

سلامی به اندازه سه ماه دوری از شما

پس از سه ماه آمدم

تار عنکبوت تمام وجودمو فرا گرفته

قبل از گذاشتن مطلب

یه هدیه ای از طرف یه دوست ناشناس عزیز به من هدیه شده که حیفم اومد نذارم تو وب.

این دوست عزیز هنرمند خودشو نمی خواد به ما معرفی کنه؟ شاید بتونیم ازش استفاده کنیم.

خیلی ازش ممنونم که برای وبلاگ ما مایه گذاشتن.

البته عکسو حجمشو کوچیک کردم.برای دیدن سایز اصلی به این آدرس برید:

http://www.justupit.com/b24212d60862ef4ac51e0b5ae62f1251

نوشته زیرش که پیدا نیست نوشته:

آقاجون با کپه بیل می خوای بزنی کله کیو غور کنی؟

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم مهر ۱۳۸۶ساعت 8:19 توسط بچه جوق خارون |