این است یکی از 100 خارجی های در حال انقراض پنا یه چینه باغ

خیلی از قدیمی ها و جدیدی ها کلمات و اصطلاحات را غلط استعمال می کنند.
جدول و جذول:
پدربزرگم به جدولهای کنار خیابون می گه«جذول». ما هم هر چی می گیم درستش جدوله می گه نه! اونایی که تو روزنامس جدوله،اینا که کنار خیابونه جذوله!
آزمایش نصرت:
یه پیرزنی می گفت یه خواستگار اومده واسه نوم آزمایشش نصرت بوده گفتن محتاجه!(نصرت= مثبت، محتاج= معتاد.)
نرو و رنو :
شوهرعمه ام یه نامادری داشت که اسمش «زن آقا» بود.بچه که بودم نمی فهمیدم اسمش یعنی چه! ولی چون آقا آخرش بود برام خیلی ابهت داشت.اولین زنی بود تو زندگیم که دیدم سیگار می کشه.صدای کلفتی هم داشت.اون به رنو می گفت نرو(nero) .هر چی هم سعی میکرد درست بگه زبونش نمی چرخید.
پرو، پراید:
مادربزرگم به پراید میگه پرو.
پینتاز و پیتزا:
بازم همون مادربزرگم به من می گفت: ننه یخده از این پینتازا بیگیر بینیم چه مزه ای میده!
فاکتول و پاترول:
یه وقتی یه خواستگار برا عمم اومده بود.پدربزرگم به من می گفت یکی با فاکتول اومده خواستگاری،ما هم فکر می کردیم میگه فاکتور. هرچی به ذهنمون فشار می آوردیم رابطه ی فاکتور با مجلس خواستگاری رو پیدا نمی کردیم. می گفتیم یعنی اومده مهریه رو با فاکتور بنویسه!!! یا برا چیز دیگه ای فاکتور آورده، تا آخر کار فهمیدیم دوماد کذایی با ماشین پاترول اومده بوده!
از کلمات دیگه ای که قدیمی های شهرمون اشتباه میگن:
تلکتول= تراکتور
سندل بورت = سنتر بولت (center bolt)(یکی از اجزای ماشین)
رنگ و پستان = رینگ و پیستون
تمام مکانیکی ها و مردم شهرمون به رینگ و پیستون موتور ماشین می گن رنگ و پستان.
اوستا قدوس= اطخدوس(osto khoddoos)
یک داروی گیاهی قدیمی و پرفایده.
اسم = اسب
دبیر(dobeir)= دبی
گچ کور اغلی= گچساران
مابین = معاون
قورباقر= قورباغه
گزایل = گازوئیل
بنیت وار(baneit var) = وانت بار
اما کلماتی که پدربزرگاموناستفاده می کنن و در اصل صحیحند و ما فکر می کنیم غلطن:
دیفال= دیوار
یاسوچ = یاسوج
دشخوار = دشوار
اینا همشون در اصل لغات اصیل فارسی اند.
مناظرات شعری دو نجبادی
با یکی از همشهریان ذوقمند ما(ع ص) که دست کشاکش روزگار او را برای ادامه تحصیل در رشته منقلی مواد(متالورژی) به دیار غربت تهران بی احساس برد پس از مدتی دوری توفیق نصیب گشت تا مشاعراتی SMSی حاصل شود. در عرض 23 قطعه SMS بلاوقفه( که هر قطعه فرستاده شده 2 الی 3 اس ام بود، یعنی از نظر حجمی حدود 50-60 SMS) اشعاری در رو کم کردن همدیگر به وجود آمد که حیفم آمد دست کشاکش روزگار آن را در گوشه مموری موبایلم دیلیت کند. تمام این اشعار فی البداهه و بصورت آن لاین در دقایقی کوتاه سروده شده. البته آنچه که در زیر آمده 9 تا از این 23 اس ام است که از فینگیلیش به فارسی برگردانده شده!
جهت فهم اشعار این توضیح لازم است که این رفیق ما از معدود نجف ابادیهایی بود که تا اواخر تحصیل لیسانس خود نماد نجبادی بودن(سیبیل) را حفظ کرده بود. در ضمن به علت تشابه رشته مواد با مواد مخدر در دانشگاه موادی ها را اهل منقل می دانستند.........
ابتدا با مصرعی از خواجه حافظ شروع کردم(الا ای طوطی گویای اسرار مبادا خالیت شکر زمنقار) و در ادامه به بافندگی مشغول گشتم:
الا ای ص.. گویای اســـــــــرار بگو با ما بسـی احــــوال ابــــــرار
ز احوال مـــواد و منقـــــل و دود ز بست تریاک و احــــوال محمــود
ز تــنبـان سمـانتـه* در دوفــازی آنیل کردن روی پیـک نـیک گـــازی
نـمــودار فلـــــــزها روی تــختــه نگو درس شماها خیلی سـخـتـه
ز مــن باشــد به تو یک پنـد زیبا که گــرداند تو را همـــــچون فریبا:
مبــادا بر زدایی ایــن سـیبیل را به دیناری دهی این دسـته بیل را
نشان مردی تواین سیبیل است چو فیلان کو نشانش عاج فیل است
نجبادی سیبیل را دوســت دارد پسر را بی سیبیل منحـــوس داند
برو این حرف من را گــوش فرما به خطـی بر سیبیل منقوش فرما:
«سیبیل داران عالم باده نوشـند ز کیف این سیبیل در عیش و نوشند
سیبیل اسباب شادی داردایدوست نهال زندگی خوش دارد ای دوست
به وقت غیرت و مردانگـــــی ها سیبیل حکم نجابت دارد ای دوست»
*(سمانته یا سمانتاسیون، آنیل کردن فلزات در کوره، نمودار فلزها، اینها همه اصطلاحات رشته مواد است)
و جناب ص عزیز در جواب سرودند:
سپاس من به درگـــاه حمیـــدی کــه بهتر از لپـش هیـچ جا ندیدی
نمی دانـم چه گویــم در جوابــت چـگونه خوانم این شعر جــــوادت
مرا پنـــدی عجــــــب زیبا بدادی تو را هدیــه دهــم یک جـامـدادی
در این بازار دود و سرب و بنــزین تو بودی کاش با آن رخش بی زین
سوارم می نمودی پشت ترکش رها می شد دل از تهران و تُـرکش
مرا دیگر به آزادی چـــــکار است که باغ ملیــــم در پیـش راه است
و در وصف سیبیل من بر وزن شعر دیباچه سعدی این دو بیت را سرود:
در وصف سیبیلت سوسولان بی خبرانند این بی خبران به که کــر و کـــور بمانند
ای کاش سیبیل تو مرا مونس جــان بود این سوخته را محرم آن ریش نهان بود
من هم با توسل به شعری معروف از قرة العین(طاهره قزوینی) سه بیت فرستادم.
گر به تو افتدم نظر چهره به چهره رو به رو هدیه دهم از این سیبیل تار به تار و مـو به مــو
فرش نمد ببافمـت با تـُلی های پشــم آن پست کنم برای تو پسـت به پسـت و کـو به کو
تار دلـم به این سیبیل در دل یـک پیامـکی سند (send) کنم برای تو باغ به باغ و جو به جو
او هم در همان وزن جوابمان را داد:
ای که مرام و مهر تو کرده مرا سولاخ سولاخ هر که کند شـتم تـــو را به او بگو بیلاخ بیلاخ
هر که بگـویـدم مــــگو شـرح جمـــال روی تو می زنمش ز پشت سر تا که بگوید آخ و واخ
در ادامه اشعار به جاهای باریک کشید که گذاشتن آن در وبلاگ چندان جالب نیست!
خدا نیامرزد پدر هیتلر خدابیامرز را، که در زمان حیاتش این عرابه های آهنی نعش کش قارقارو اختراع شد تا برای شهر علم ایثار نجباد حکم یانه روی خانه را پیدا کند! در این زمانه عصر تکتونگ لوژی که آپولو در فضا بیریک می رود وصله و داغ استفاده از این نی نی بوس های متعلق به دوران پارینه سنگی اول همچون سوزه داغی بر بیخ گلوی ملت نهاده شده.
اگر هم روزی شیرمردی خواست یک نی نی بوس مدل جدید بخرد و در خط نجباد-اصفون به پرواز در آورد با خنده و تمسخر(از همان نوع نجبادی که خودتان می دانید) دیگر رانندگان محترم، شیر مرد سرخورده و موش مرگ می شود و تیشه بر ریشه اصلاحات بنیادی زده می شود.(عید امسال سوار نی نی بوس های آبادان- اهواز شدم آنقدر شیک و کولر دار بود که تلویزیون هم توش بود و فیلم شمشیر زن یک دست را برامون گذاشتن)
خداوند رحمت کند مصدق شیر پاک خورده ی نفت ملی کن، کروات زن، کچل بی سیبیل را و همجنین روح سر به تیره تراب نهاده مرحوم تختی بی تاج و تخت خوش استیل و حریف زمین کوب را که حداقل با مرگشان نقطه وصالی در طریق منتج به مقصد بی مقصود دیار اصفاهان نهادند، تا هر روز صبح دم گاراژ پر از نسیم خوشنواز گزایل نیم سوز مصدور از اگزوزهای سرمست از از گازو ایل بی سهمیه؛ دو نفر دم از دم نبرند و یکی اسم مصدق و دیگری اسم تختی را با آواز نخراشیده از حنجره سیگار اندود شده، همراه با مبلغی خلط سبز گیر افتاده در ناقلوسی سوزه داغی زده خود در مایه دستگاه خروس نشان مانند مرغ کپ کرده روی تخم دوزرده آواز در دهند.
ای خروس سحر آواز ز راننده بیاموز کان سوخته را در گاراژ آواز در آمد
از ماشین او صحبت تیک تاک بیاموز استـــارت زد و نغمه قیژ قاژ برآمد
* * *
و مردم نجیب و بی آزار نجباد را چاره ای نیست مگر سوار شدن بر این مرکب های مرگ که الحق انسان را به یاد شب اول قبر و فشار قبر و انکر و منکر می اندازد.
در گاراژ که تا بیخ ریش راننده صندلی ها پر نشود راه نمی افتد. در راه راننده آنقدر آدم اعم از ویلاشهری و قلشایی و کرسنگی و کوشکی(که سالهاست در حسرت یک صندلی خالی نی نی بوسند) به هناق نی نی بوس می بندد که اکسیژن حکم طلای نایاب در کف رودخانه می سی سی پی(همان مرغاب) را پیدا می کند.
نوع راننده هم مثل تخم مرغ شانسی است. ممکن است یک راننده تپل مپل کچل سیبیلو خوش اخلاق گیرتان بیفتد یا یک آدم گنده دماغ بد پک و پوز که بقیه پولتان را هم ندهد. و متاسفانه همین رانندگان می شوند نماد فرهنگ یک شهر و هر گونه با مسافران غیر نجبادی برخورد کنند در نظر بقیه می شود معیار اخلاق همه نجبادی ها که «المُشت نمونة الخروار».
از عجایب و خرایق و غرایب روزگار فرمولها و محاسبات پیچیده سیستماتیک محاسبه کرایه است که یکهو خروجی این تابع دقیق قیمت 95 تومان در می آید(حتما یادتان می آید قیمت سالهای قبل را!). وجالب آن بود که کمتر کسی به پس دادن 5 تومان آن مقید بود و دستی دستی 5 تومان پول حرام وارد چرخه زندگی یک راننده می شد.
سیستم سریس دهی هم که بر اساس قانون گتره ای است.وقت و اعصاب مردم یک شهر به این بزرگی در دست عده ای است که فقط در پی سود خودشان هستند. بعد از غروب در گاراژهای اصفهان مردم روی سر و کول هم بالا می روند و ماشین نیست.
اگر این سیستم به اتوبوسرانی تحویل شود دیگر این مشکلات حل خواهد شد،چون زمان حرکت و زمان ماشین بودن مشخص است، حتی اگر دو نفر داخل اوتوبوس باشد راننده راس ساعت مجبور به حرکت است.
اما ........
اما وقتی شرکت اتوبوسرانی اقدام به راه اندازی اتوبوس های خط نجباد-اصفهان کرد چماق های جنابان گاراژی از تنبان هایشان بیرون آمد و حتی با دخالت نیروی انتظامی مانع از راه اندازی این خط شدند و نشان دادند فقط در ایتالیا و سیسیل نیست که مافیا دارد همین نجباد خودمان هم مافیا دارد، حالا ویتو کورلئونه کیه من نمی دونم!
درست است که با راه اندازی اتوبوس شاید عده ای از گوشه ای از نان خوردن خود بیفتند، ولی آیا این انصاف است که سالهاست در ساعات خاصی مردم در گاراژها ساعتها روی پای خود می ایستند تا یک نی نی بوس بیاید و تا خرخره پر شود و راننده هم از کمی ماشین استفاده کند و بی هیچ پایه و اساسی قیمت کرایه را هم زیاد کند!!
این دیگر تبدیل به یک قانون نانوشته برای خودشان شده است که در شب قیمت را بیشتر بگیرند.این یعنی بهره برداری از استیصال مردم! یعنی خارج شدن از محدوده شخصیت انسانی. وقتی سیستم دست خودشان باشد هر کاری بخواهند می کنند و مردم هم مجبورند به هر ساز آنها بریک برقصند.
این سخنها را باید به کدام مرجع رجوع داد؟ آیا هنوز هم باید این مافیا بر زندگی مردم حکومت کنند؟
سالها بوده و هست.
و اگر چیزی نگوییم،
سالها هم خواهد بود
و خواهد ماند
......
....
..
(نویسنده:اگر فردا جای یک چماق روی سر من دیدید تعجب نکنید! المرگ حق)
حمید ربیعیان نجف آبادی
www.nejebbad.blogfa.com

آقاجون قلیونشو آروم گذاشت تو خورجین و چراغ مرکبیم هشت تنگش.
وقتی دستش از خورجین دراومد آروم برد طرف دماغشو یه فارتی کرد،بعدش دستشو پاک کرد به بغل تومون دبیتش.اونجو تومونش دیگه براق شده بود.
ننه همیطور کو چادورش گِل سرش دلنگون بود با دمپای جولو بساش لخ لخ اومد نزیک آقاجون و گفت:«ماشی کو هَ! چر می خوای با موتول بیای؟!»
کلاه نمدیشو با دستی چپش صاف و صوف کردو با یکی از اون اخمای جذبه دار رعتیش نگاهی به چهره هزار چروک ننه انداخت و از ته حنجره خش دارش این دو جمله کوتاه در اومد:«می باس بعدش وایسم،امشب اویارم»
* * *
امروز همه طایفه دون کلوخ اندازون باغی آقاجون بودن.مو آخرش نفهمیدیم تو این آخرین دور هم خوری قبل از روزه گرفتن اینا کلوخو به کی می ندازن؟ اصلا کولوخ چرو؟ شاید به نون کلوخ شدن ربطی داشته باشه؟! ولی هر چی هست من که خیلی تو کتم نیمیره.انگار می کنی 11 ماه می خوان روزه بگیرن! و می رن و این آخرین روز رو حسابی می لمبونن.این یعنی استقبالمون از ماه خدا!!! العیاذ بالله من سنن القدیمیها....
زوغالا تو استنبلی گوشه ایوون باغ با یه رنگ سرخ تیمیزی دل دل می کرد کو هر اهل منقلی رو تحریک می کرد.آقاجون سفت نشسته بود بیخشو چارچشی کتری سیاه شده بی دسته لوله یوریشو می پاید تا بیبینه کی جوش میاره.
همه طایفه لوار شده بودن تو باغ.ماشیناشونم ریدیف کرده بودن بغل چینه باغ.صد خارجی آقاجونم مثلی رخش زیری درخت انجیل پارک شده بود.از طلا واسه آقاجون ارزشمندتر بود.مث چی چی دوستش داشت؛عینی ای خارجکیا کو حیوون خونگیاشونو(pets) دوست دارن.30 سال بود کو زینش به تومون آقاجون آمخته شده بود.ترمزشم کف گیوه آقاجون بود.هرماه یه کفی واسه گیوِش می نداخت.
از اون روز کو با موتور رفتم تو بلوار یه دو سالی می شد کو سوار موتور نشده بودم.آ نجبادی!..نجبادی جماعت دو روز موتور نرونه هنّاق می گیره.منم دلم لک زده بود واسه یه موتور سواری دبش به تو کوچه باغا.
ابرامی هم از سوکولی چینه منو می پاید.پسر خالم بود.یه سال کوچیکتر از خودم.تازه امسال رفته بود هنرستان.یه قدی داشت علمی یزید،تو محله بش میگفتن ابرام دالانگ.ای گنده بشه چی چی میشه.یه آدامی دالانی و دارغول!آمو برعکسی هیکلش هوووووچی تو کلش نبود.پاکی پاک!
غایت ارزوهاش منتهی آمالش داشتن یه ولوو F12 بود که بندازه تو خط نجباد بندر عباسو بار ببره.آخه آقاشم شوفر بود و یه ولوو پوز سوسماری قدیمی داشت.اونم یه دایناسوری واسه خودش بود.
نگاههای شیطانی هر دومون نشون می داد که هر دو در پی یک هدف هستیم.اونم کش رفتن سگ خارجی(ببخشید صد خارجی) آقاجون.
خوشبختانه هر کلیدی تو این یاماها ها می ره! لاکردار با یه هندل روشن شد!
تررررر.....ت ت ت تـــــــــر...ت ت تق تق ...تیــــــــــــــــرررررر....
من نشستم پشت فرمونو ابرامی مثلی تیربرق نشست عقب.پاواش زیاتی دراز بود و خِر و خِر رو زیمین می کشید و یک گردو خاکی می کرد کو نگو.
انداختم تو کوچه باغا،خیلی حال می داد.به قول خواجه شمس الدین حافظ نجبادی:
خوشا نجباد و وضع بی مثالش خوشا آن کوچه باغ و چینه باغش
خوشا گردو و بادام و کِوِج را که کس آن را نمی آید به خوابش
.......

پیچیدم تو یه فرعی کو می رفت واس باغ اناریا قربون دسته ساز(دسته چاقوساز بود).کمرا جعده بودیم کو دیدم از ته اونجو دوتو موتوری سپر به سپر دارن میان طرف ما.
همچی کو نزیک شدن،وایسادنو چش تو چشی مو انداختن.دو تو هشتاد کاماجی سرخ و آبی بود کو رو هرکدوم سه تو میغانی چرکولی سیبیل در رفته بودن.با کاپیشن چرمی،کالا سیاه و کمربند هزار سولاخو پوما پاشنه خوابیده!
ابرامی خرم همی جور سقلمه می زد می گفت پچر نیمری.اص مث کو ای بچه کوچه باغ و میغان و باغ اناریو اینا حالیش نبود.
یه دفعه یکی از میغانا گفت بیگیرش!
مونو می گی مثی چی چی ترسیدیم.سر و ته کردیم و گازو هشتیم به هناقی موتور آ دفرار.میغانا با هشتادشون می گازیدن.از ای کوچه به او کوچه....مثلی ای فیلم سینماییا شده بود.
تا رسیدیم به یه پیچو موتورم کو ترمز نداشت مونم صاف رفتیم تو درخت گردو و ت........ق.
من افتادم ته جوقو کت و کولم و پوزم خونی و مالی شد.ابرامی هم مثلی یه نیزه پرت شده بود لا درخت و به شاخاش گیر کرده بود داشت نرُه(نعره) می زد.
* * *
آقاجون وقتی فهمید می خواست با یه کله چوق بیاد بیمارستانو حسابی مونو بتوِروند.حیف کنارش نبودم اگرنه یه توصیف زیبایی از اون حالاتش می کردم که صادق هدایتو جمالزاده هم کفشون ببره.
خلاصه آقاجون از اون روز که معشوقه و قبله دلش صد خارجیشو ناکار کردیم دیگه اون آدمی همیشگی بود.مثلی سگ شده بود.
خدا بیامرزدش،تا آخرین لحظه عمرش می گفت:«عجب موتوری بود.اگه ای کره خرا اوراقش نیمکردن یه 30 سال دیگه کار می کرد»
سلامی به اندازه سه ماه دوری از شما
پس از سه ماه آمدم
تار عنکبوت تمام وجودمو فرا گرفته
قبل از گذاشتن مطلب
یه هدیه ای از طرف یه دوست ناشناس عزیز به من هدیه شده که حیفم اومد نذارم تو وب.
این دوست عزیز هنرمند خودشو نمی خواد به ما معرفی کنه؟ شاید بتونیم ازش استفاده کنیم.
خیلی ازش ممنونم که برای وبلاگ ما مایه گذاشتن.
البته عکسو حجمشو کوچیک کردم.برای دیدن سایز اصلی به این آدرس برید:
http://www.justupit.com/b24212d60862ef4ac51e0b5ae62f1251
نوشته زیرش که پیدا نیست نوشته:
آقاجون با کپه بیل می خوای بزنی کله کیو غور کنی؟
با توجه به نابودی تدریجی بعضی از کلمات نجف ابادی بر آن شدم تا گاهگاهی با کلمات آن متونی بنویسم.البته حالا زبون نجبادیم همچی تحفه ایم نیست.
مشابه این متن و کاریکاتور در نشریه «هشت» شماره 2 مهرماه 1383 چاپ شد.
با توجه به دست بردن در این متن منِ مدیر مسئول توسط سردبیر و وارد کردن متونی بی مزه و غیر نجبادی در متن و همچنین به روز کردن آن،آن را بازنویسی کردم:
آمو لیک(سلام علیکم)
اسمی مَ عَلمَحَمِد گر پسری مُل حَیدِر چاروادارس.
یه باغچی دارم کوچولی چی گوشولی(سوکولی*) جوق خارون.
از بچگی تو ای باغا وردلنگ میزدم دنبال آقام .همه کار می کردم از خرسواری تا هُنچ* کردنی گوسبندا. یه کررره خر داشتیم کو از همو اول با هم گنده شدیم.خیلی با هم آمُخته* بودیم.اونم مثی خودم شیش هفتو کره انداخت. همه چیزمون به هم رفته بود!
بچه کو بودم مادرم بِم زیاتی(زیادی) شیر خشت* داد مونم گر شدیم، دیگه اسمی مو شد علمحمد گر.
از بچگی سم بریده بودم آ تا دلد بخواد به اینو او سوک* می زدم و تو هر سولاخی چوق می کردم.یه روز آقام از دسم جِری* شد نه ایجورو!در باغو بس آ با بیل هشت به دنبالی مو آ با کپه بیلش ورکشید مغزی سرم.کپه بیل چوعله* شد آ سری مونم غور(غُر)*.ول کون ماملم(معامله) نبود آ همی جور چیز می گفت .بازم پیم هشت* منم با ای سری غورم از اوشناری باغ فرار کردم.(بعدا ان شا الله یک پست کامل در مورد کلمه اوشناری خواهم گذاشت حالا غیر نجبادیا علی الحساب بدونن که به سوراخی که زیر دیوار باغ برای عبور آب ایجاد شده گویند).از همو روز مخمون یِوری(کجکی) کار می کرد.
یه وقتیش آقام منو هشت اکابر.ملا خوش اخلاق تر از آقام بود،با بیل نیمزد ،با ترکه ارغانی* شِلاکِش* می کرد کفی پا.صاح به صاح(صبح به صبح) از ای لوده* سازه سر کوچه یه دسته ترکه می خرید آ می هشت تو آب آ تا شوم خلاصش می کرد.
اونجووم تخسگی می کردم ........
ادامه دارد
کلمه ها و ترکیب های تازه(برای بعضیا):
سوکولی:گوشه
هنچ(هنج):به هدایت گوسفندان گله توسط آواهایی دلنشین مانند نچ نچ،هرره بوچی،هونچ،بوووو،سم بریده،ای سونگدر،شششه و.... گویند.
آمُخته:شاید از ریشه آمیختن امده باشدیا آموختن.کسی که مثلا با کاری اخت شده و عادت کرده می گویند آمخته شده.
شیرخشت:داروی گیاهی ضدگرمی که اگر به بچه زیادی داده شود باعث ریختن تمام موهای بدنش می شود.
سوک(سک):به یک چوب کوچک اندازه خلال دندان می گویند.به چوب کوچک متصل به میوه هایی مانند گیلاس هم سک گویند.سک زدن یعنی سر به سر یکی گذاشتن و اذینت کردنش(شاید از این امده باشد که کسی سوک در گوش کسی بکند باعث ناراحتی می شد)
جری:کفری،عصبانی
چوعله(چوله):کج،خم
غور(غُر):اگر قسمتی از چیزی نامناسب برامده باشد غر گویند.مثلا توپ فوتبال اگر تیوبش بیرون بزند می گویند غر شده.
هشت:گذاشت
ترکه ارغانی:چوب نازک و نرم درخت ارغوان که برای کتک زدن خیلی می چسبد.
لوده(لُدِه):سبدهای بزرگی که با ترکه ارغانی ساخته می شود.بیشتر برای انار استفاده می شود.
در آخر از همه دوستان درخواست دارم در صورت اشتباه در متن آن را تذکر دهند.خب من حدود هشت ساله که نجف آباد ساکن نیستم و شاید بعضی کلمات رو اشتباه استفاده کنم.
اینجو وبلاگی نجبادس!
جخ تازه راش انداختم.
اگه وقت باشدو حوصله یییییییک وبلاگی بشد واسه نجبادیا کو شیطون شرمش بشد.
هر کیم هرچی دارد کو به دردی وبلاگ بخورد برفسد(بفرستد).اول میرد زیر نظر شورای هردمبیلی بعد اگه مخالف منافع هسته ای نبود چاپ میشد.
یزه طرح و کاریکاتور از نجباد تو ذهنم هست کو اگه بیاد رو کاغذ از جوق خارون میان می دوزنم(می دزدندم).
سعی می کونم یه چیز خوب از ای وبلاگ در بیارم کو نگند شرم باد این گوساله را!!